این اواخر جایی یه نوشته ی کوتاه شبه روان شناسی و یا شاید گونه ای از روان شناسی عامه پسند رو خوندم که نوشته بود : وقتی نمک دان را پر می کنید دانه های نمک از کناره های نمک دان بیرون می ریزند و شما اهمیتی به آن نمی دهید . ولی وقتی که زعفران را می سایید ، دقت می کنید که ذره ای از آن هدر نرود چون زعفران گران بهاست . اما واقعیت این است که بدون زعفران می شود آشپزی کرد ولی بدون نمک هرگز ! هیچ غذایی بدون نمک خوش مزه نیست . حواسمان به نمک های زنده گیمان باشد ( تا حد امکان سعی کردم که متن اصلی رو بنویسم و تا چه حد موفق بودم نمی دونم . حافظه ام در همین حد یاری کرد!)
دیروز کتاب «مرگ کسب و کار من است» رو تموم کردم . یه رمان تاریخی نوشته ی «روبر برمل» . این کتاب رو احمد شاملو ترجمه کرده . مقدمه ی کتاب که نوشته ی خود شاملو هست ، نقبی به جریان فاشیسم و نسل کشی هایی که به عناوین مختلف در سده ی بیستم توسط «انسان» انجام شده زده . باید بگم وقتی مقدمه رو می خوندم شدیدن تحت تاثیر قرار گرفتم . نوشته ی محکم و استخون دار و موجزی بود . شاملو شاعر بزرگی بود و در ادبیات معاصر نقش موثری داشت . به زعم من بزرگ ترین کارش گردآوری کتاب کوچه بود . ولی شاملو زبان خارجی نمی دونست و طبیعیه که چیزهایی که در مقام مترجم از ایشون منتشر شده بازنویسی ترجمه های مترجمان دیگری مثل به آذین (محمود اعتماد زاده) بود . در این که این اثر رو چه کسی ترجمه و شاملو بازنویسی کرده نظری ندارم و در واقع اطلاع هم ندارم و چیز دندون گیری هم در این خصوص پیدا نکردم .
تو دوره ای که در کارگاه ترانه ی یغما گل رویی (که ارادت شدیدی به شاملو داشت) و حسن علیشیری ، شرکت می کردم ، یکی از رفقای بسیار جوونمون ترانه ای خوند که کاملن فانتزی های ایشون از جنگ بود . رسم بر این بود که بعد از قرائت ترانه ، دوستان به لحاظ مضمونی و فنی ترانه رو مورد بررسی و نقد قرار می دادن و بعد هم چند جمله ای هم یغما و علیشیری می گفتن . به اون رفیق جوون گفتم : شما متولد چه سالی هستی ؟ اگر اشتباه نکنم گفت : 72 ! گفتم عزیزم شما چهار سال بعد از جنگ تازه متولد شدی و طبیعیه که مضامینی که در ترانه ات هست فانتزی های ساخته ی ذهن شماست و حقیقت جنگ ایران و عراق این نبوده . گفت : یغما هم زمان رونق لاله زار نبوده ولی در این مورد ترانه داره که خیلی هم موفق بوده . گفتم : اتفاقن خوب شد به این نکته اشاره کردی . من هم به اون ترانه و هم ترانه ی کافه نادری نقد دارم . من هم زمان لاله زار نبودم ولی فضایی ترسیم شده اون نیست ولی کافه نادری رو زنده گی کردم . همین الانش هم کافه نادری اون نیست ، چه برسه به زمان فرضی ای که تو اون ترانه اومده ! کارگاه به هم ریخت و از هر طرف توپ و تشر بهم میومدن که یغما استاده وشما در اون حد نیستی که ترانه ی یغما رو نقد کنی ! جمله ای از ارسطو (ارسطو عامل پایتخت رو نمی گم . منظورم ارسطو فیلسوف شهیر یونانیه) نقل کردم که در پاسخ یکی از شاگردانش که برای نقض صحبت های ارسطو از افلاطون مثال آورده بود ، گفته : استادمان افلاطون برای من عزیز است ولی حقیقت از افلاطون عزیز تر !
راستش هر قدر که بیشتر در متن کتاب دقیق می شدم و پیش می رفتم ، نگارش متن بیشتر اذیتم می کرد . «مرل» نویسنده ای فرانسوی بود .بچه ی خیابون ری و کوچه ی دردار نبود و طبعن اصطلاحات کوچه بازاری فارسی رو نمی دونست . « خرج و مخارج خواهرانت رو اوستا برسون کنیم» و یا «نان شد و سگ بررسی از مرجع خوردش طبق کپی رایت » در قاموس فرانسوی بعید می دونم جایی داشته باشه و یا دست کم چیزی شبیه به اون ها نمی تونه وجود داشته باشه . علاوه بر اون دوگانه گی زبانی در متن به شدت آزارنده است . داستان به زبان معیار روایت شده ولی در پاره ای از موارد و در همون متن و جملات معیار ، کلماتی رو می بینیم که در محاورات کوچه بازاری استفاده می شه . بنده جایی رو سراغ ندارم که در نوشته ای به زبان معیار ، به جای «به من و با او » از «بم و باش» استفاده شده باشه و یا به جای «یقه» به صورت تلفظ عامیانه ی اون «یخه» اومده باشه .حشو و زوایدی هم در روایت داستان هست که بر این دوگانه گی زبانی اضافه می کنه . مثلن : «گرفتم نشستم روی صندلی» . ما در محاوره می گیم : بگیر بخواب ! یا بگیر بشین کارت دارم ولی در نگارش معیار می گیم : روی صندلی نشستم ! بعضی جاها هم احساس می کردم شاملو در فضای «خروس زری ، پیرهن پری» گیر کرده . استفاده از عباراتی مثل : «حالا گریه نکن و کی گریه کن» به جای : به شدت گریستم و یا «حالا نجو و کی بجو» به جای : با حرص می جوید .
از این دست کژتابی ها در متن به وفور هست و گاهی این طور احساس می کردم که ایشون به عمد سعی در ایرانیزه کردن داستان داشته و می خواسته به زور سمبه اصطلاحات ایرانی رو چاشنی داستان کنه ولی متاسفانه نچسب و ناجور از آب در اومده . به این جمله دقت کنید : سرانجام از آن همه خون دلی که خورده ام نتیجه ی مثبتی به چنگ می آورم شنگول و تر دماغم کرده بود . گذشته از این که در متن بسیاری از نقطه گذاری ها غلط بود( فرض رو بر این می ذاریم که اشتباه در حروف چینی بوده که البته با توجه به حجم اشتباهات بعید می دونم) ، این جمله شدیدن به لحاظ انشایی دست انداز داره . منظور این بوده : وقتی به این فکر می کردم که تمام مصائبی که از سر می گذرونم نتیجه ی مثبتی خواهد داشت ، شاد می شدم . شنگول و تر دماغ در این جمله کلاژ نچسبی ساخته که دست کم من فکر می کنم بودنش آزارنده است .
پدر من آذری زبان بود . با این که تحصیلاتش هم ادبیات بود و عمری هم صرف تدریس و تحقیق و قلم فرسایی در این وادی کرده بود ، در پاره ای از نوشته هاش ، اشتباهاتی داشت که از شیوایی قلمش کم می کرد . دلیل هم دقیقن غلبه ی زبان مادری بر زبان فارسی بود . در واقع گاهی همون چیزی که در زبان آذری کفته می شد رو واژه به واژه به فارسی برگردونده و می نوشت . در مورد شاملو هم من چنین فکری دارم . رگ و ریشه ی ایشون هم از شاملوها و بیگدلی ها بود که اقوامی ترک زبان هستن . در فارسی می گیم : رادیو رو روشن کردم و یا چراغ روشن بود و این ها در برگردان واژه به واژه ی ترکی به فارسی می شه : رادیو رو باز کردم و چراغ می سوخت ( فعل سوختن برای چراغ های نفتی ، فعل درستیه ولی برای چراغ های برق نه !) که این عبارت عینن توسط شاملو در این کتاب آورده شده . در فارسی می گیم : برگه ی تقاضانامه رو به کارمندی که پشت میز نشسته بود دادم و یا با فندک سیگار فلانی رو روشن کردم و در برگردان واژه به واژه از ترکی نتیجه اینه : برگه ی تقاضانامه رو به طرف کارمند پشت میز دراز کردم و فندک رو روشن و به طرف فلانی دراز کردم ! این هر دو نیز در متن بود !
اواخر داستان وقتی به دادگاه نورنبرگ می پردازه ، به جای سه و نیم میلیون نفر ، سه میلیون و نیم نفر گفته شده و وقتی که لانگ (در واقع هوس) گفته ی دادستان رو در مورد قربانیان تصیح می کنه دو و نیم میلیون نفر رو باز هم دو میلیون و نیم نفر ذکر کرده ! نیم نفر داریم ؟
کاش هنرمندان ما در همون هنری که هنرمندن عرض اندام کنن . شاملو در مقام شاعری ، شاعر بسیار بزرگیه ولی در قامت مترجم (دست کم در این موردی که من خوندم) به هیچ عنوان راضی کنننده نیست .
استفاده از اصطلاحات مشترک زبانی نه تنها مفهوم اثر رو بهتر می رسونه ، بلکه مثل همون نمکی که همه ی غذاها نیاز دارن باعث جذابیت متن می شه که متاسفانه به کارگیری بیش از حد و ایرانیزه شده ی اون ها در این کتاب قدری شورش کرده بود و به نظر من زیاده روی بود .
پ.ن. هالوکاست واقعیتیه که اتفاق افتاده و جای تردید هم نداره . ولی واقعن برای خود من سواله که آیا واقعن فقط در آشویتس دو و نیم میلیون نفر یهودی نابود شدن ؟ تعداد یهودیان اروپا کلن چه تعداد بوده که فقط دو و نیم میلیون نفر در آشویتس سر به نیست شدن ؟
یادداشت های یک عقرب صورتی !...
ما را در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:27