دیگه دیر شده...

خرید بک لینک

برف شدیدی میبارید. تو اتوبان کرج بودیم. اگر خندهتون نمیگیره تو یه پیکان جوانان گوجهای! بدون بخاری و در حال سگ لرز، پنچری هم که خبر نمیکنه.بچهها پیاده شدن تا پنچری ماشینو بگیرن. دستاشون یخ کرده بود و فحش بود که بینشون رد و بدل میشد. وقتی سوار شدن، گفتم: میدونید چرا من پیاده نشدم؟ گفتن نه! گفتم: حتمن پیش خودتون گفتید مزدا چه نامرده که پیاده نشده. تایید کردن. گفتم: خوب اگه پیاده میشدم کلی فحش میخوردم. ولی الان ته تهش یه انگ نامردی بهم چسبوندین! ریختن سرم و کتک نیمه مفصلی خوردم.
اونموقع تک و توک از بچهها ماشین داشتن. گاهی حمید رشیدی، گاهی حمید سید مرتضا، گاهی هوشنگ قبادی و همیشه علی پورطواف! اگر روز کلاسمون با علی یکی بود دیگه برای برگشت به خونه لازم نبود یه لنگ یه پا تو اتوبوسهای داغون و برگشتی ماکروس تلو تلو بخوریم. علی شیش سال از ماها بزرگتر بود. خدمت رفته بود و کارمند هما شده بود و بعد کنکور داده بود و اومده بود که مهندس بشه و برای همین از هما استعفا داده بود. 
هفتهی پیش با یکی از دوستان قدیمی کاری داشتم. علی یه مدتی در اون مجموعه کار میکرد. از بچهها اونجا سراغشو گرفتم. گفتن: سرطان کبد داشته و فوت شده. راستش چندماه پیش که هوشنگ اومده بود ایران بهم گفته بود که شنیده علی فوت شده. راستش نه باورم شده بود و نه میخواستم باور کنم. حتا خودم سایت بهشت زهرا رو هم چک کرده بودم. اسم علی رو دیده بودم ولی میگفتم تشابه اسمیه. وقتی آقای سلیمی با لحن روستاییش گفت: مرد! تمام خاطراتمون از اون پنچری گرفته تا خوردن شیش کاسه هلیمش ساعت چهار صبح روز بازدید از کارخونهی چوکا تا لحن خاص خودش وقتی میگفت: دیگه دیر شده...
علی جان روانت شاد ! ببخشید که چند سالی ازت بیخبر بودم و اینبار واقعن «دیگه دیر شده»...

+ نوشته شده توسط مزدا چاوش اکبری در جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۹ و ساعت 18:23 |

یادداشت های یک عقرب صورتی !...

ما را در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1399 ساعت: 13:51

صفحه بندی