من، زیردریایی و خانوم پورمنافی

خرید بک لینک

سرکار خانوم دکتر صادقی چیزی نوشتند و بنده رو به خاطرات دورم پرت کردن. به زمانی که هنوز کودک بودم و سرخوش. پست خانوم دکتر این بود:

یک چیزی هم که تو بچه های نسل ما بود ،اشتیاق و آرزوی کشف و اختراع بود.

این سالها نشنیدم بچه ای این رویا رو داشته باشه که چیزی کشف کنه.

همین دوخط ! براشون نوشتم اگر بخوام لیست اکتشافات و اختراعاتی که دوست داشتم انجام بدم رو بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه ولی بزرگترین رویاپردازیم رو خواهم نوشت. رویاپردازیای که از کلاس دوم دبستان و درپی دیدن این کارتون(بولک و لولک) که اونموقع با نام کوچولوهای جهانگرد میشناختیمش شروع شد. راستش اصل داستان کمی پیشتر از اون و از خونهی عمهام در پی دیدن فیلم زندهگی توماس ادیسون شروع شد و این حس رو در من بهوجود آورد که باید اختراع کنم! نه اینکه زیردریایی اختراع نشده بود، چیزی که من میخواستم اختراع کنم فراتر از اینها بود که شرح خواهم داد. البته ابتدای داستان همون بشکه و لوله بخاری و پروانهی پنکه بود که طرحش رو و لوازمی که لازم داشتم رو روی دو برگهی امتحانی کشیده و تا کرده بودم و همیشه مثل یه گنج با خودم اینور و اونور میبردم و چندسال اون طرح همراهم بود و کاملن از جای تاهایی که شده بود ساییده و سوراخ شده بود من با نوارچسب ترمیمش کرده بودم. این طرح تمام شب و روزم رو گرفته بود. تو مدرسه چند نفر رو با خودم همراه کرده بودم که روی اینطرح کار کنیم. تو محل هم با چند نفر از دوستان مطرح کردم. تقریبن تمام بچههای محل مسخرهام کردن. یک میگفت: میخوای زیر حوضی بسازی و یکی دیگه میگفت قراره بندازیش تو چاه مستراح و زیرمستراحیه نه زیردریایی و... فقط یه نفر بین بچههای کوچه یاریم کرد که اونم از بچههای کوچه نبود. خونهی مادربزرگش مهمون میاومد و با من رفیق بود و امروز نویسنده، مترجم و کارگردان تئاتره که به لطف دوست خوب دوران دانشجویی فرهاد خان ویلکیجی پیداش کردم اون رفیق دوران گذشته تینوش نظمجو بود.

این طرح اونقدر در مخیلهی من پر و بال گرفته بود که تو ذهنم من یکی بودم مثل کاپیتان نموی جزیرهی اسرار آمیز که عمرشریف نقشش رو بازی میکرد. این زیردریایی تو ذهن من تبدیل شده بود به یه شهر! شهری که زیر آب و روی آب میرفت (البته هنوز اونموقع ترنسفورمرها ساخته نشده بودن) و در مواقع لزوم امکان پرواز مستقیم از زیر دریا رو داشت و میتونست پرواز کنه و مثل B52 انتهاش باز بشه و بهجای بمب و چترباز هواپیماهای کوچیکتر که پس از فرود میتونستن مثل ماشین تو خیابونها تردد کنن ازش به بیرون بپرن! رویا پردازی بزرگی بود. راستش هنوز هم گاهی بهش فکر میکنم. هنوز هم به این فکر میکنم که پری جون (دخترخالهی بابا) همیشه میگفت من میخوام تو این زیردریایی ملوان باشم! شاید پری جون تنها بزرگتری بود که من و طرحم رو باور کرده بود.

کلاس پنجم ابتدایی بودم و اینبار درسمون بخشی از زندهگینامهی توماس ادیسون بود. همونکه با توصیف صحنهی آتیش زدن واگن قطار توسط توماس و اخراجش از قطار و ریختن روزنامهها و دستگاه چاپش تو سکوی اولین ایستگاه توسط رئیس قطار شروع میشد. معلممون خانوم پورمنافی (که هنوز هم از بهترین معلمهای ثبت شده در خاطر من هستند) بهمون گفت برای هفتهی بعد زنگ انشاء بنویسید که شما دوست دارید چی اختراع کنید؟ و از اونجایی که من تقریبن در تمام طول دوران تحصیلم به یاد ندارم درست و درمون تکالیفم رو انجام داده باشم،(همین چند روز پیش تو یادآوریهای فیسبوک دیدم که پستی در اینخصوص چند سال پیش نوشتم که همیشه تکالیفم ناقص بود!) ننوشتم! زنگ انشاء چند نفر انشاشون رو خوندن. من دست بلند کردم و گفتم: خانوم؟ من ننوشتم ولی میتونم از حفظ انشامو بخونم! خانوم پورمنافی اول گفت: نمیشه که باید نوشته باشی و من اصرار که میتونم از حفظ بخونم و به جریان بازیگریم در نقش اسیر در محضر ابن زیاد اشاره کردم که بدون هیچگونه تمرینی با همکلاسیهام بازی کردیم و من نقش اسیر رو کاملن باور پذیر بازی کردم جوری که خانوم پورمنافی طولانی مدت برام دست زد و گفتم یادتون میاد؟ پس میتونم! و رفتم تمام خیال پردازیهامو مو به مو گفتم. خیلی هم طولانی گفتم. باز هم مورد تشویق خانوم پورمنافی قرار گرفتم و اینبار طولانیتر و به تاسی از ایشون بچههای کلاس هم برای چند دقیقه برام دست زدن. احساس غرور میکردم...


+ نوشته شده توسط مزدا چاوش اکبری در پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۰ و ساعت 23:50 |

یادداشت های یک عقرب صورتی !...

ما را در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 520 تاريخ: جمعه 13 اسفند 1400 ساعت: 15:01

صفحه بندی