سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت . علاقه ی سلطان به ایاز اون قدر زیاد بود که ایاز رو به وزارت گمارده بود . روزی عده ای از بادمجون دور قاب چینای دربار به سلطان خبر می دن که ایاز هر روز مدتی رو در یکی از اتاق های خزانه سپری می کنه و حتمن مشغول دزدی از خزانه است ! سلطان محمود ایاز رو احضار می کنه و می گه می خوام بدونم تو خزانه چه می کنی ؟ ایاز می گه : قربان مطمئنید که می خوای ببینید ؟ و سلطان جواب مثبت می ده . با هم به خزانه می رن و جلوی در اون اتاق ایاز دوباره همون رو می پرسه و سلطان بیش از گذشته اصرار می کنه و ایاز در رو باز می کنه و سلطان محمود داخل اتاق می شه و صندوقی رو وسط اتاق می بینه و گمان می بره که این همون دزدی های ایازه . در صندوق رو با عجله باز می کنه و توی صندوق فقط یه پوستین کهنه و پاره می بینه . با تعجب می پرسه : این چیه ؟ و ایاز پاسخ می ده : این ارزش مند ترین دارایی منه ! سلطان با تعجب بیشتر توضیح می خواد و ایاز می گه : روزی که من رو از بازار برده فروشان خریدن و به دربار آوردن این پوستین تنم بود . مورد لطف سلطان قرار گرفتم و غلام دیروزی وزیر امروزین شماست . من هر روز ساعتی رو به این اتاق میام و این پوستین رو می بینم تا غرور من رو غرق نکنه و هر بار به خودم می گم : ای ایاز آن پوستین را یاد آر !
یادآوری های فیسبوک این فرصت رو به من می ده که بدونم الان کجای کارم . آدم درمونده و افسرده ی سال های پیش ، امروز فردی با انرژی و خوش حاله . نوشته های پیشین من همون پوستین ایازن ...
ما را در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! دنبال میکنید
برچسب: ای ایاز آن پوستین را یاد آر, نویسنده: بازدید: 151