چاکر آقا !

خرید بک لینک

مثل بشکه ی تاپاله بود . دور موهاشو زده و بالای موهاشم گوجه کرده بود . یه تتوی نخراشیده هم روی بازوش داشت . روی نیمکت پارک نشسته بودم و تو آلاچیق روبروم دو تا دختر جوون بودن . داشت با تلفن حرف می زد : قربون چشات برم عمو . فدات شم می بینمت . قطع کرد و رفت تو آلاچیق دخترا و دست داد و دست کرد تو جیبش و یه بسته ی کوچیک داد دستش و رفت تو آلاچیق کناری که دو تا پسر جوون بودن . دو تا بسته ی کوچیک هم داد به اونا . از کنار من رد شد . چاکرم آقا ! جلوتر با یه جوون دیگه دست داد و همون بسته ی کوچیک . چاکر داش حمید گل و رفت سراغ نیمکت کناری و دوباره رفت تو آلاچیقی که دوتا پسر جوون توش بودن . اعصابم بهم ریخت . دخترا رفتن و منم پا شدم . رفتم دنبالشون و گفتم : زنده گی شخصی خودتونه ولی دارید خودتون رو نابود می کنید . گفت : باشه خداحافظ ! با سر درد و بغض توی گلو برگشتم خونه .

پ. ن. برای توصیف ظاهر اون آدم ترکیب دیگه ای جز بشکه ی تاپاله پیدا نکردم .

پ. ن. هیچ وقت از علافی و توی پارک نشستن لذت نبردم . هیچ وقت سر کوچه نایستادم و هیچ وقت به یه دختر متلک نگفتم . از سر دل تنگی یه بستنی گرفتم و نیم ساعتی تو پارک نشستم و به خودم آفرین گفتم که هیچ وقت این کارا رو نکردم .


+ نوشته شده توسط مزدا چاوش اکبری در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 0:15 |
یادداشت های یک عقرب صورتی !...

ما را در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 10:39

صفحه بندی