1-من دانش آموز خوبی نبودم . بیشتر از این که به کتاب های درسی بپردازم به کتاب های غیر درسی می پرداختم . کلن حاشیه ام بیش از متن بود . سر کلاس زبان تو کتابم نقاشی کفشم رو می کشیدم و تو کلاس تاریخ هملت می خوندم . به جای ریاضیات جدید هم شهر طلا و سرب می خوندم . اشتباه بودم و اشتباهم رو بارها و بارها تکرار کردم .
2-دوشنبه ها طرح کاد داشتیم . همه طرح کاد رو می پیچوندن و من برعکس همیشه می رفتم . تو چهار سالی که طرح کاد رفتم ، فقط یک بار سال اول معلم طرح کادمون برای سر کشی اومد ولی من می رفتم . عکاسی بود و شدیدن دوستش داشتم . یه روز سر ظهر رفتم پیتزا پارک تو همین شهرآرای خودمون که الان شده میخوش . طبقه ی بالا نشسته بودم و داشتم پیتزا می خوردم که یهو برف گرفت و در عرض چند ثانیه کل پارک سفیدپوش شد . بعد از اون هزار بار دیگه تو جاها و موقعیت های مختلف پیتزاهایی به مراتب خوش مزه تر خوردم ولی هیچ کدوم مزه ی اون پیتزا رو ندادن .
3-کم پیش میاد که آدم تو زمان درست تو مکان درست قرار بگیره ولی اگر این اتفاق بیفته لذتش تا همیشه با آدم هست . مثل پیتزایی که تو پیتزا پارک خوردم و نقاشی ای که سرکلاس زبان کشیدم و هملتی که تو کلاس تاریخ خوندم .
ما را در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 176