بابا که فوت کرد ، بنا به عادت همیشه گیم مشکی نپوشیدم . صبح روز خاک سپاری بیدار شدم و اصلاح کردم و پیرهن سفید و کراوت پوشیدم . یکی از بسته گان گفت : مشکی بپوش ! برای صاحب عزا زشته سفید بپوشه ! و من انگار نشنیدم .
تو راه تبریز هم که می رفتیم ، موزیک گوش می کردیم و از خاطرات خوب بابا می گفتیم . شب ششم ، از قبل برای یه کنسرت بلیت داشتیم . مامان گفت : حتمن برید . بابا عاشق موسیقی بود . با شهرزاد به کنسرت هم رفتیم . همیشه گفتم : بابا طوری که دوست داشت زنده گی کرد و در فوتش هم کسی شیون نکرد . همه با متانت ازش یاد کردن . راستش همیشه نگران شیون و فغان حاضرین در مراسم خاک سپاری بودم که خوش بختانه مون طور که بابا دوست داشت ، در آرامش به خاک سپرده شد ... یادداشت های یک عقرب صورتی !...
ما را در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! دنبال میکنید
برچسب: آرامش درون,آرامش اعصاب,آرامش ذهن,آرامش دوستدار,آرامشم تویی,آرامش در حضور دیگران,آرامش روح,آرامش در زندگی,آرامش یعنی,آرامش چت, نویسنده: بازدید: 220 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:40