یادداشت های یک عقرب صورتی !

متن مرتبط با «آرامش در زندگی» در سایت یادداشت های یک عقرب صورتی ! نوشته شده است

من، زیردریایی و خانوم پورمنافی

  • نیلوبلاگ

    سرکار خانوم دکتر صادقی چیزی نوشتند و بنده رو به خاطرات دورم پرت کردن. به زمانی که هنوز کودک بودم و سرخوش. پست خانوم دکتر این بود:یک چیزی هم که تو بچه های نسل ما بود ،اشتیاق و آرزوی کشف و اختراع بود.این سالها نشنیدم بچه ای این رویا رو داشته باشه که چیزی کشف کنه.همین دوخط ! براشون نوشتم اگر بخوام لیس...

    ادامه مطلب
  • مهر ماه است، در آن کوش که عاقل باشی!

  • نیلوبلاگ

    یه موقعی که زیاد هم دور نیست، چنان از زندهگی زده و پر بودم که دیگه دوست نداشتم ادامه بدم. الان هم از زندهگی پرم. منتها این پر با اون پر، از زمین تا زیرزمین متفاوته و به قول داش مشتیهای قدیم تهرون، ...

    ادامه مطلب
  • مدرسه ای که می رفتیم .

  • نیلوبلاگ

    محسن مخملباف نذاشت بچه هاش برن مدرسه و کله شون از مهملاتی که تو مدرسه می گن پر شه . خودش توی خونه آموزششون داد . بارها به این فکر کردم که چه قدر تو دوران مدرسه به خاطر ناتوانی در انجام تقسیم سه رقمی و یا ضرب سه رقمی در چهار رقمی تحقیر و تنبیه شدیم . چیزی که در سال های بعد چیز پیش پا افتاده ای بود ....

    ادامه مطلب
  • آرامش ...

  • نیلوبلاگ

    بابا که فوت کرد ، بنا به عادت همیشه گیم مشکی نپوشیدم . صبح روز خاک سپاری بیدار شدم و اصلاح کردم و پیرهن سفید و کراوت پوشیدم . یکی از بسته گان گفت : مشکی بپوش ! برای صاحب عزا زشته سفید بپوشه ! و من انگار نشنیدم . تو راه تبریز هم که می رفتیم ، موزیک گوش می کردیم و از خاطرات خوب بابا می گفتیم . شب ششم ، از قبل برای یه کنسرت بلیت داشتیم . مامان گفت : حتمن برید . بابا عاشق موسیقی بود . با شهرزاد به کنسرت هم رفتیم . همیشه گفتم : بابا طوری که دوست داشت زنده گی کرد و در فوتش هم کسی شیون نکرد . همه ب...

    ادامه مطلب